گرچه آن رشک برم حال برارم ٬ نگذارم که منم خار شود در بدنم ...
بتران نام مرا , همچنانم که تویی
- زاهدان زهد برارند و ندانند سرانجام وفای سحران عشق ندارست و جفای زین است
تو بخوان نام مرا -
پیش از آن گه ٬ که کنم چاه به خود , بحر منم ...
بر عبث رقص کنان چرخ زنان نام بدان بر دهنم ,
رستگارم اگرم ظن تویی پیرهنم ...
تو بمان عشق به سامان نکند حال مرا ,
من همان به که بسان ره تو راه برم - جامه منم ...
نام من تحفه ی تاریکی و ظلمت که تویی ,
آنچنانی دهدش نور که گو ماه منم ...
گرم این اشک گذارد ...
----------
× قرار بود جای این تغزل مرده ٬ یه متن بلند بالا بشینه ٬ ولی خب به دلایلی لاست این ادیت شد ... (شایدم نشد..)
سر نوشت :
" در را که می بندی
جلد چند هزارم کتاب دلتنگی ام باز می شود
و ثانیه های هر صفحه اش
محتاطانه تر و کند گذرتر از برگ های یک کتاب خطی قدیمی
ورق می خورند
تا با دیدار دوباره ات
آن همه لحظات کشدار را به پایان آورم
و دفتر سرخوشی ام را
با تو به سر برم . "
----------
! مرد کافه چی
تو وبلاگ آقای ب خووندم : " ملتی که خاطراتش از آرزوهایش بیشتر باشد، در سراشیبی مرگ است "
مرد کافه چی این روزا سیاسی شده !! داره فکر میکنه سهمیه ی ماشین های خارجی (موتور ۲۰۰۰ به بالا) رو قطع کردن ... خب اونی که ماشین ۵۰ میلیونی زیر پاشه ٬ واسش ۱۰۰ تومن یا ۴۰۰ تومن پول بنزین فرقی نمی کنه !! ولی این دولت سه نقطه و این رجایی دوم فکر نمی کنن با اون بابا هم کار خودشو می کنه و جنسی که میفروخته ۳۰۰ تومن ٬ میفروشه ۶۰۰ تومن که بقیه ی پول بنزینش در بیاد و دخلش با خرجش جور باشه ؟؟ اینطوری فقط به قشر طبقه ی سه جامعه فشار میاد ... خب من کافه چی واسه اینکه چرخ زندگیم بچرخه باید تو منوی کافه یه تغییراتی ایجاد کنم دیگه ؟؟ ... حالا بیا به این و اون توضیح بده که بابا پودر فلان قیمت ٬ برنج بهمان قیمت ٬ قند و شکر اینقدر ٬ چایی اونقدر ... خدا به داد این من و شما که این ملت رو تشکیل میدیم برسه ...
بازم کم آوردم !!
هر بار که قلم دست میگیرم تا از خاطره های با تو بودنم بنویسم ٬ غرق شیرینی این خاطره ها میشم و فراموش می کنم که چی کار می خواستم بکنم ... امروزم دوباره قلم دستم گرفتم تا بنویسم ٬ ولی هر کاری کردم نشد که نشد !! هر چی خواستم یه واژه یا جمله ای سرهم کنم که احساسمو بهت نشون بده نتونستم که نتونستم .... نمی دونم اصلا میشه نوشت یا نمیشه ؟؟ اصلا من بلدم احساسمو بنویسم یا نه ؟؟ هر بار که می خوام احساسمو نشون بدم از "دوست دارم" کمک میگیرم ... ولی تازگیا احساس می کنم دیگه گفتن این جمله بیانگر احساسم به تو نیست ... یعنی واسه نشون دادن احساسم کمه ... حس میکنم این جمله ارزشتو میاره پایین ولی هربار هم چاره ای جز این ندارم که بهت بگم : " دوست دارم "
----------
بگذار تا در تو ببارم ؛
در من ببار ؛
***
بگذار تا در دل نشینم ؛
در دل نشین ؛
***
در آیینه قلبم بمان !؛
صافی ام باش ؛
***
در هوای سودایم بمان !؛
پرنده ام باش ؛
بگذار تا جاری شوم در تو !؛
بسترم باش ؛
بسترت باشم ، تا جاری شوی در من !؛
بمان ! تا همچون سیلی خروشان بر تو بتازم ؛
بمان تا ویران سازیم هر آنچه در من و توست ؛
تا ما شویم
تا جان شویم
بی دغدغه ی باران بهاری
بی دغدغه ی حزن ِ دلتنگی
با هم بمانیم ، با هم بمیریم
----------
پا نوشت :
× دلم یه مسافرت شمال میخواد ٬ ولی نه تنهایی ... با تو !! با تویی که از رویاهام گفتم ... برای تویی که رویاهامو به واقعیت تبدیل میکنی ...
پیش نوشت :
" تازگيا حجم سکوت بين مون خیلی وسيع شده . من از دست سکوت چشمات شدیدا باروون زده شدم . نمي دونم چرا وقتي بعد از قرن ها فاصله تو را مي بينم تموم دهنم طعم سکوت مي گيره ؟ درست طعم چشمات ! دوست دارم تو اين مدت چند صدم ثانيه اي که پيشم هستي بهت بگم که زندگي بدون تو از نفس عميق کشيدن در آب دريا (!) هم سخت تره ( خيلي خيلي سخت تر ؟! ) ... اما نميشه ! هر کاري مي کنم نميشه که بگم !

هميشه از فلسفه حضور چتر بنفش ياسي رنگ کنار اتاقم سوال مي کني و من از اين پرسش آشنا هل ميشم . البته هر بار مي توونم از جواب دادن طفره برم . اما امروز مي خوام فلسفه حضورشو برات بگم . وقتي تو ميري ٬ بی وقفه از در و ديوار اتاقم بارون مي باره ! چاره اي نيس جز پناه بردن به چتر ياسي رنگم ... ! همين !
اگه هزار تا مشغله فکري هم داشته باشم ، نوشتن اين سکانس را هرگز فراموش نمي کنم . بيشتر از تموم دانه هاي باراني که به صورت چتر بنفش ياسي رنگم مي خورن ٬ دوستت دارم دوست داشتني ترينم ! "
همه ی زمستان را
ناگهان
تکاندی در من
و کرخت کردی
رگان و استخوان اندیشه ام را
مگر تو نکاشتی
با نگاهت
ریشه ی هزار هزار خورشید را در زمهریر دلم ؟
مگر شبی که از گیسوان تو وزید
عطر هزار هزار سحر را نبخشید
به ستاره های سرشکم ؟
مگر دستانت نبرد
تمامی ام را
- گام به گام -
به بهارستان شگفت اندامت ؟
---
اینک مرا
دستی نه
که به بهارم در آورد
و چشمی نه
که در بی سحرترین شبم
خورشید بر آورد ...
پی نوشت :
٪ مدل نوشتن این پست به سبک کارهای مهدی بود ... سبک جالبی بود ... با اجازه ی صاحابش !!
٪ کافه این روزا خبری نیست ٬ همه چی امن و امانه ... کم کم کافه چی داره دچار روزمرگی شدیدی میشه ...
٪ تا حالا به دو تا چشم دقت کردی ؟؟ یه خرده بیشتر دقت کن ...
٪ کند هر شب دعایی کز دلش بیرون رود مهرم ... ولی آهسته تر گوید خدایا بی اثر گردد
٪ دوباره خط بالا رو بخوون ... با اندکی تفکر بیشتر ...
٪ روز و شبامون میگذرن ... بی خبر از دل ٬ پیر شده ... یادش بخیر جوونی رو ... وقتی میگیم که دیر شده ...
٪ گرم این اشک گذارد ... اگرم ... (نخووندیش ...)
دلم تنگ است ...
برای عشق رویایی ،
تو ای نازک ترین دختر !!
دلم تنگ است ...
برای بوسه نابت !
که جاری شد ،
نه از لب !
از دل پاکت
دلم تنگ است ...
برای دوری از هم !
ولی نزدیکی بسیار ،
دلم تنگ است ...
ز نزدیکی انسانها به یکدیگر
در این دنیا
ولیکن دوری بسیار
دلم تنگ است ...
برای دیدن خوابت ،
دلت تنگ است می دانم ؛
که صبر را برده از یادت ...
دلت تنگ است می دانم ،
دلم تنگ است می دانی ؟
برای روز دیدارم چه فکری در سرت داری ؟
دلت تنگ است می دانم ،
برایت نقشه ای دارم !!
برای مرگ دلتنگی ...
برای مرگ غم هایت
دلم تنگ است دلم تنگ است برای روز دیدارت ...
حجیم شوند قطر یاس های غم
و آهنگین تپش های قلب من
شاید کلاغ ها قارقار را با فصاحت قورت دهند
و ناودان های بام خیال تا فراسوی ادراک بشری
شرشر وهم انگیز سعادت را هضم کنند
شاید سنگ های سرد بازیگوش
دلشان رحم آید ... رود را اجازه حرکت بدهند
شاید مترسک غرق سکون
دستانش را به او بسپارد ... برود تا بلبل تا کفتر
شاید پاهایم بنوازند آهنگ رفتن
دستانم موسیقی احساس
شاید هم کمکمک مسافر شرقی برسد از راه ...
نه آغازش اینگونه نبود
من بودم و تو بودی و راهی بی پایان
خورشیدی سوزان ... دیوارهای قدیمی ... و جویی روان ...
قدم زنان به تماشا رفتیم
گل انار در گوشه ی روسریت
چه زیبا لبخند میزد
چشمان پف کرده از گریه ات !!
در میان گریه می خندیدی ...
- ناگاه زمان ایستاد -
تکیه زده بر من ٬ قامت رعنای تو
طلب و نیاز من ٬ سخای تو ...
آرامشی عجیب
از پس هرم نفسهایت ٬ روی سینه ام ...
باد می وزید ...
چون کوه ٬ تو را در آغوش
چون پناه گاهی برای تو
چه زیبا تکیه کردی
چه زیبا پناه آوردی ...
هیچ کس و هیچ چیز ما را به خاطر نمی آورد ...
جز خود ما ... که " من " فراموش بود
هر چه بود ... غرق در سکوت ... زیبا گذشت ...
دستانت در انتظار دستانم ...
شب امتحان معادلات
۲۵/۲/۸۶
من همانم كه به پندار همه لبخندت در دل كوچك شب مي رويم
و تو مدهوش تر از لبخندي به لبان من و او مي خندي
مي توان گل داد در شوق وجودت اكنون
باز كن پنجره را و همه غم ها را بيرون ريز
گل مينا پر كن گلدان را
و قناري تو بخند و بخوان در وصفش
رقص كن ، چرخ بزن
وه كه امروز همه گل لبخند به هم هديه دهند
و تو سرمست شوي از قدمت بر گلزار
و دل باغچه كوچكت امشب شايد،عاشق و واله و شيدا باشد
مي خرامد بل بل
مي بنوشد هر گل
و به ديدار تو امشب همه مست آمده اند
جشن گل ها امشب ، همه از آن تو است
و همه مي خندند
و همه مي خوانند
هميشه با توام
حتي اگه از من دور باشی عشقت تو قلب من وجود داره
هميشه با توام
هميشه در قلب و فكر منی
هيچ وقت فراموشت نمی کنم ...
همیشه دلتنگ دیدنت هستم حتی وقتی که با توام
همیشه شورو شوق وجودت رو دارم
همیشه چشمام تو رو صدا می زنن
حتی اگر تموم دنیا واسه من باشه
بازم تنها به تو نیاز دارم عزیزم
همیشه با توام
قلب من , وجود من همراه توست , گرانمایه ترین عشق
هر چه قدر از من دور باشی
به قلب من نزديكی
ای گذشته و آینده من
ای زیباترین اتفاق زندگیم
همیشه مشتاق دیدنتم عزیزم
همیشه چشمام اسم تو رو صدا می زنن
حتی اگر تمام دنیا واسه من باشه
بازم تنها به تو محتاجم عزیزم ...
-----
پ.ن
× ساری خوش گذشت ، جای همتون خالی ...
× بعدا اضافه خواهد شد !!
رو صورتت دنيا چیكه ميكنه
حس ميكنی ، من ، قطره قطره ، نم نمك ، تو رو عاشق کردم ....
حالا بارون كه ميباره ٬ " باز با ترانه " ، يا باز بي ترانه ٬
تو عاشق تر گريه ميكنی
عاشق تر از گلبرگ ، عاشق تر از شبنم ....
----------
پ.ن : شبنم شخص خاصی نیست !!! مهربونه !!!
پ.ن : این روزا روزای عشق بازی مرد کافه چیه !!!
----------
پ.ن :شيطون به حوا خبر داد كه آدم يه زن ديگه گرفته و از ترس تو هم يه جادويی كرده كه وقتي چشم تو به زنه می افته تبديل ميشه به يه سيب. ولی سيب رو كه گاز بزنی طلسم باطل ميشه.
فردا همه سيبای بهشت گاز خورده بود.
خدا هم آدم و حوا رو از بهشت بيرون كرد ...

